
شهری که همیشه جلسه داشت!!
🔸 در شهری کوچک، مردم از صبح تا شب دربارهی خبرها، دعواها و حرفهای دور و نزدیک بحث میکردند. نانوایی، بازار، تاکسی و حتی صف درمانگاه، همه تبدیل شده بود به محل گفتوگوهای بیپایان؛ اما کسی از چالهی خیابان اصلی، خاموشی چراغ پارک یا دیوار ترکخوردهی مدرسه حرفی نمیزد. 🔸هر بار که قرار بود برای حل مشکلی جمع شوند، بحث از موضوع اصلی دور میشد. یکی میگفت : اول باید معلوم شود مقصر کیست . دیگری می گفت : تا همهچیز روشن نشود، کاری نمیکنیم و آنقدر گفتند و شنیدند که فصلها گذشت. 🔸یک روز باران شدیدی بارید و آب،...
